در قرآن مجید از قول عیسی بن مریم ـ علیه السّلام ـ حكایت میفرماید: «كه خداوند مرا نیكوكار به مادرم قرار داد و مرا ستمكار و بد عاقبت قرار نداد و سبب ترك نیكی به مادرم»[1] و سبب اینكه ذكر پدر نكرده این است كه آن حضرت پدر نداشت و لذا قبل از این آیه در حكایت حضرت یحیی ـ علیه السّلام ـ ذكر پدر و مادر هر دو شده است.[2]
و در این دو آیه شریفه عاق والدین را به سه صفت یاد فرموده:
جبار (گردنكش و ستمگر) شقی (تیره بخت)، عصی (نافرمانی كننده و گنهكار) و به هر یك از آنها وعدهی عذاب سخت داده شده، چنانچه دربارهی جبار میفرماید: «و نومید شد هر گردنكش كینهورزی پشت سر او است دوزخ و نوشانیده شود از آب چرك خون آلوده، جرعهای از آن به دهان میبرد ولی نتواند فرو برد (او را گوارا نباشد) و مرگ از هر سوی به او رو آورد لیكن مردنی نیست و از پس او است عذابی سخت و انبوه».[3]
و دربارهی شقی میفرماید: «اما آنها كه بدبختند در آتشند و ایشان را در آتش نالهای زار و خروشی سخت باشد، در آن آتش همیشه تا آسمانها و زمین بر پا است جاویدانند مگر آنچه كه پروردگارت خواهد»[4] و دربارهی عصی میفرماید: «و آن كس كه نافرمانی خدا و پیغمبرش كند و بگذرد از مرزهای خدا (و از حدود خویش ***** كند) فرو بردش در آتش كه جاوان در آن باشد و عذابی خوار كننده برایش باشد».[5]
عقوق والدین و اخبار: پیغمبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: از آزردن والدین بپرهیزید به درستی كه بوی بهشت از هزار سال راه استشمام میشود ولی عاق والدین و قاطع رحم آن را نمییابند.[6]
از همان حضرت مروی است كه فرمود: كسی كه پدر و مادر خود را به خشم درآورد خدای را به غضب درآورده است.[7]
و همچنین فرمود: كسی كه والدین خود را بیازارد مرا اذیت كرده و كسی كه مرا بیازارد خدای را آزرده و آزار كنندهی خدا معلون است.[8]
و همچنین فرمود: عاق والدین هر عملی كه میخواهد به جا آورد، هرگز داخل بهشت نخواهد شد.[9]
و نیز پیغمبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: سه طایفهاند كه در روز قیامت خداوند با ایشان سخن نمیفرماید و نظر رحمت به آنها نمیكند و ایشان را پاك نكرده و از برای آنها عذاب دردناكی است ایشان شراب خواران و تكذیب كنندگان به قدر الهی و عاق والدیناند.[10]
عاق والدین آمرزیده شدنی نیست: و كافی است در شقاوت عاق والدین كه جبرئیل ـ علیه السّلام ـ بر او نفرین فرمود: هر كه پدر و مادر یا یكی از آنها را درك كند و او را از خود خشنود نسازد آمرزیده مباد و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بر نفرین جبرئیل آمین گفت.[11]
و از حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ مروی است كه فرمود: ملعون است ملعون است كسی كه والدینش را بزند و كسی كه آزار به آنها رساند.[12]
نماز عاق پذیرفته نیست: از حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ است كسی كه به پدر و مادرش از روی غیظ بنگرد در حالی كه والدین بر او ستم كرده باشند خداوند نماز او را نمیپذیرد.[13] (پس چگونه است در صورتی كه به او نیكوكار باشند؟).
جوان محتضر و شفاعت پیامبر: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بر بالین جوانی كه در حال احتضار بود حاضر گردید، آن حضرت كلمهی شهادت را به او تلقین فرمود لیكن جوان نتوانست بگوید، پرسید: آیا مادر دارد؟ زنی كه نزد او بود عرض كرد بلی من مادر او هستم. فرمود: آیا بر او غضبناكی؟ گفت آری شش سال است به او حرف نزدهام، پس آن حضرت خواهش فرمود از او راضی شود مادر به خاطر آن حضرت از جوان درگذشت زبان آن جوان به كلمهی توحید باز شد حضرت به او فرمود: چه میبینی؟ گفت مردی سیاه و زشت روی بد بوی، مرا رها نمیكند حضرت جملهای یادش دادند[14] خواند و عرض كرد: میبینم مردی سفید رنگ خوشروی، خوشبوی و خوش منظر رو به من آورد و هیولای مهیب اولی از من دور شده، فرمود: همان جمله را تكرار كن پس از آن گفت آن هیكل موحشه به كلی محو گردید.
پس آن حضرت شاد شد و فرمود: خدا او را آمرزیده آنگاه جوان از دنیا رفت.[15] از این حدیث شریف استفاده میشود كه یكی از آثار عقوق والدین سوء خاتمه عاقبت به شری است كه شخص بیایمان از دنیا میرود و در نتیجه همیشه در عذاب خواهد بود. با اینكه تلقین كننده جوان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بود تا مادرش از او راضی نگردید نتوانست شهادت را بگوید و پس از رضایت مادر و خواندن آن كلمات به بركت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ پروردگار هم از او راضی شده او را آمرزید.
عقوق چیست: مجلسی در شرح كافی گوید: عقوق والدین به این است كه فرزند حرمت آنها را رعایت نكند و بیادبی نماید و آنها را به سبب گفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت كند و در چیزهائی كه عقلاً و شرعاً مانعی ندارد نافرمانی از آنها نماید و این عقوق گناه كبیره است و دلیل بر حرمت آن كتاب و سنت و اجماع خاصه و عامه است. از حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ مروی است كه كمترین عقوق (ناسپاسی والدین) گفتن اُف است (به روی پدر یا مادر) و اگر خدا چیزی رااز آن آسانتر میدانست از آن نهی میكرد. و نیز از عقوق است به پدر یا مادر نگاه خیره و تند كردن.[16] و از امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ مروی است كه از عقوق است محزون ساختن پدر یا مادر[17] و از موارد قطعی عقوق كه گناه كبیره است ترك بر واجب مانند نفقه (مخارج روزانه و لباس و مسكن) در صورت احتیاج پدر یا مادر میباشد و به طور كلی آزردن خاطر والدین و رنجاندن و ناراحت ساختن آنها عقوق و حرام مسلم است. روایات در این مقام بسیار و به آنچه ذكر شد اكتفا میشود.
[1] . و برا بوالدتی و لم یجعلنی جباراً شقیقاً. (سوره مریم، آیه 34).
[2] . و برا بوالدیه و لم یكن جباراً عصیا. (سوره مریم، آیه 15).
[3] . و خاب كل جبار عنید من ورائه جهنم و یسقی من ماء صدید یتجرعه ولا یكاد یسیغه و یأتیه الموت من كل مكان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ (سوره ابراهیم، آیه 15 و 16 و 17).
[4] . فاما الذین شقوا ففی النارلهم فیها زفیرو شهیق خالدین فیها ما دامت السموات و الارض الا ماشاء ربك ان ربك فعال لما یرید (سوره هود آیه 106 و 107).
[5] . و من یعص الله و رسوله و یتعد حدوده یدخله ناراً خالداً فیها و له عذاب مهین (سوره نساء، آیه 14).
[6] . ایاكم و عقوق الوالدین فان ریح الجنه یوجد من مسیره الف عام و لا یجدها عاق ولا قاطع رحم. (وسائل الشیعه).
[7] . من اسخط والدیه فقط اسخط الله و من اغضبهما فقط اغضب الله (مستدرك).
[8] . من آذی والدیه فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله و من آذی الله فهو ملعون (مستدرك، كتاب نكاح، باب 75).
[9] . ولیعمل العاق ماشاء ان یعمل فلن یدخل الجنه (مستدرك، كتاب نكاح، باب 75).
[10] . ثلثه لا یكلمهم الله یوم القیمه ولا یزكیهم ولا ینظر الیهم و لهم عذاب الیم و هم المكذب بالقدر و المدمن للخمر و العاق الوالدیه (مستدرك، كتاب نكاح، باب 75).
[11] . من ادرك والدیه و لم یؤد حقهما فلا غفر الله له فقلت آمین (بحارالانوار).
[12] . ملعون ملعون من ضرب والدیه ملعون ملعون من عق والدیه (مستدرك، ص631).
[13] . من نظر الی ابویه نظر ما قت و هما ظالمان له لم یقبل الله له صلوه (كافی).
[14] . یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الكثیر اقبل منی الیسیر و اعف عنی الكثیر (بحارالانوار ـ مستدرك).
[15] . بحارالانوار.
[16] . كافی باب العقوق.
[17] . مرآت العقول مجلسی. آيت الله شهيد دستغيب- گناهان كبيره، ج1، ص117
منبع : سایت تفریحی پرشین بلژیک
صفت عجب معمولا هنگامی حاصل مىشود كه عمل از شائبه ریا خالص شود .
عجب عبارت است از بزرگ دانستن نعمت و تكیه بر آن و فراموش كردن نسبت نعمت با نعمت دهنده.
در كتاب كافى از على بن سوید روایت شده كه از حضرت ابن الحسن امام موسى كاظم - علیه السّلام- درباره عجبى كه عمل را باطل مىكند پرسیدم.
حضرت فرمود: عجب داراى درجاتى است، بعضى از آن درجات این است كه كارهاى زشت انسان در نظر زیبا جلوه كند و او آنها را نیكو ببیند، درجه دیگرش آن است كه انسان به خدا ایمان آورد و به خاطر ایمانش بر خدا منّت گذارد در حالى كه خدا بر او منّت دارد.
اما اگر كسى از زوال نعمت در هراس باشد یا بترسد كه نعمتش مكدّر شود یا از این جهت كه نعمت را از جانب خدا مىداند خوشحال باشد، در این صورت دچار عجب نشده چون گفتیم عجب بزرگداشت نعمت با فراموش كردن نسبت آن به خداست.
اگر اضافه بر عجب این حالت در انسان پیدا شود كه خود را نزد خدا محقّ بداند و فكر كند كه نزد خدا منزلتى دارد بطورى كه در دنیا از عملش توقع كرامت داشته باشد و بیش از آن كه فاسقان را مستحقّ ناملایمات مىداند خود را مستحقّ بداند كه به هیچ ناخوشایندى گرفتار نشود این حالت ادلال نامیده مىشود.
چنین شخصى به خاطر وجاهتى كه براى خویش در نزد خدا قائل است بر آن ذات مقدس جرئتى پیدا مىكند.
یك مثال براى عجب و ادلال:
گاهى انسان به دیگرى هدیهاى مىدهد كه در نظرش بسیار با اهمیت جلوه مىكند و لذا بر او منّت مىنهد، این شخص در این صورت دچار عجب و خود پسندى شده است.
اگر علاوه بر منّت او را به خدمت گیرد و از او انتظاراتى داشته باشد یا به نظرش بعید باشد كه آن شخص در خدمت او كوشش نكند دچار ادلال شده است.
آفات و مضرات عجب بسیار است.
عجب است كه انسان را به كبر مىخواند (چه اینكه عجب یكى از عوامل كبر است) و از كبر آفات بسیار به وجود مىآید از جمله باعث مىشود انسان گناهان خویش را فراموش كرده به آنها اهمیت ندهد زیرا خود را از بررسى اعمال خود بىنیاز مىداند.
دیگر اینكه طاعات و عبادات را در نظر انسان بزرگ مىكند و باعث مىشود كه انسان به خاطر عباداتش بر خدا منّت نهد و همین براى نقصان یك انسان كافى است.
همچنین عجب و خود پسندى اگر به واسطه عبادات حاصل شود، انسان را از دریافت آفات آنها كور مىكند كسى كه دچار عجب است خود را فریب مىدهد و با پروردگارش خدعه مىكند و خود را از مكر خدا (عذاب الهى) در امان مىداند و از عقاب خدا غافل مىشود.
در صورتى كه قرآن عظیم مىفرماید: لا یَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ الا القَوْمُ الخاسِرُونَ [2].
همچنین انسان را از مشورت، استفاده از دیگران و یادگیرى باز مىدارد و سبب مىشود كه همیشه در ذلّت جهل باقى بماند.
و چه بسا كسانى كه از نظریه اشتباهى خود در اصول یا فروع دچار عجب مىشوند و سبب هلاكت خود را فراهم مىكنند.
آیات و روایاتى كه در نكوهش عجب وارد شده :
خداى تعالى در مقام ردّ و مذمّت مىفرماید: وَ یَوْمَ حُنَیْن اذْ اعْجَبَتْكُمْ كَثْرتُكُمْ [3].
و مىفرماید: وَ ظَنُّوا انَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَاتاهمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا [4].
در این آیه كفار را مذمّت مىكند كه از قلعهها و شوكت خود دچار عجب شده بودند.
و مىفرماید: الّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِى الْحَیاه الدّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ انَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعا [5].
و مىفرماید: ا فَمَنْ زُیّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنا [6].
حالتى كه در این آیه شریفه مطرح شده ناشى از عجب است.
نبىّ گرامى اسلام صلى اللّه علیه و آله و سلّم مىفرماید: سه چیز است كه باعث هلاكت مىشوند.
بخلى كه از آن اطاعت شود، هوى و هوسى كه از آن پیروى شود، خود پسندى [7].
و مىفرماید: اگر گناه نكنید بزرگتر از گناه بر شما مىترسم: خود پسندى خود پسندى [8].
امام صادق علیه السّلام مىفرماید: خداى تعالى مىدانست كه گناه از عجب و خود پسندى براى مؤمن بهتر است و اگر چنین نبود هرگز مؤمنى را به گناه مبتلا نمىكرد [9].
و مىفرماید: هر كس دچار عجب شود هلاك شده است [10].
و مىفرماید: گاهى انسان گناه مىكند و پشیمان مىشود سپس عملى نیك انجام مىدهد و خوشحال مىشود، به علت همین سرور و شادمانى از حالى كه قبل از عمل نیك داشت تنزّل مىكند پس اگر بر آن حال گناه باقى مىماند برایش بهتر بود.
و مىفرماید: عالمى نزد عابدى آمده از او پرسید: نمازت چگونه است؟ عابد گفت: آیا از چون منى درباره نمازش سؤال مىكنى در حالى كه از فلان وقت خدا را عبادت مىكنم.
پرسید: گریهات چگونه است؟ جواب داد: مىگریم تا اشكم جارى مىشود.
عالم گفت: اگر در حال ترس از خدا مىخندیدى از این گریه در حال ادلال بهتر بود زیرا چیزى از عمل شخص مدلّ بالا نمىرود.
از امام باقر علیه السّلام یا امام صادق علیه السّلام است: دو نفر وارد مسجد شدند در حالى كه یكى عابد بود و دیگرى فاسق سپس از مسجد خارج شدند در حالى كه فاسق به مرتبه صدیقین رسیده بود و عابد فاسق گشته بود زیرا عابد در حالى داخل مسجد شد كه با فكر در عبادتش دچار ادلال بود ولى فكر فاسق در پشیمانى از كرده خود بود و از گناهان خود استغفار مىكرد.
از امام صادق علیه السّلام است كه رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
حضرت موسى علیه السّلام نشسته بود كه ابلیس با شنلى رنگارنگ نزد او آمد وقتى نزدیك موسى رسید شنل را برداشت و سلام كرد.
موسى علیه السّلام فرمود: كیستى؟ عرض كرد: ابلیس.
فرمود: خدا تو را به كسى نزدیك نكند.
عرض كرد: به خاطر منزلتى كه نزد خدا دارى براى عرض سلام آمدهام.
پرسید این شنل چیست؟ عرض كرد: بوسیله آن قلوب مردم را مىربایم.
فرمود: چه گناهى است كه اگر انسان آن را انجام دهد تو بر او مسلّط و مستولى مىشوى.
عرض كرد: هنگامى كه دچار عجب و خود پسندى شود و عباداتش در نظرش زیاد جلوه كند و گناهانش در نظرش كوچك شود.
و باز آن حضرت مىفرماید:
خداى تعالى به داود علیه السّلام فرمود: اى داود گناهكاران را مژده بده كه من توبه پذیرم و گناهان را مىبخشم و صدّیقین را بترسان كه از اعمالشان دچار عجب نشوند بدرستى كه هر بندهاى را براى حساب نگاه دارم هلاك خواهد شد.
در كتاب مصباح الشریعه از امام صادق علیه السّلام روایت شده:
تعجب مىكنم از كسى كه دچار عجب و خود پسندى مىشود در حالى كه نمىداند عاقبتش چگونه خواهد بود كسى كه دچار عجب شود از راه هدایت و ارشاد منحرف شده و ادعاى بىجا كرده است و كسى كه ادعاى ناحقّ كند دروغگوست اگر چه ادعاى خود را مخفى كند و هر چند زمان بسیار بر او بگذرد. اولین معاملهاى كه با خود پسند انجام مىشود این است كه آنچه را كه بدان مىنازد از او مىگیرند تا بداند كه عاجز فقیرى بیش نیست و بر علیه خود شهادت دهد تا حجت خدا دربارهاش محكمتر شود همانگونه كه با ابلیس عمل شد.
عجب گیاهى است كه دانهاش كفر و زمینش نفاق و آبش سركشى و شاخههایش جهل و برگهایش گمراهى و میوهاش لعنت و خلود در آتش است.
پس كسى كه عجب را برگزیند بذر كفر در مزرعه نفاق پاشیده و چارهاى ندارد جز آنكه میوه آن را بچیند.
خلاصهاى در معالجه عجب :
عجب مرضى است كه جز نادانى محض علت دیگرى ندارد بنا بر این درمانش علم و معرفت است زیرا علاج هر مرض با ضد علت آن ممكن است. در این بحث عجب را فقط در مورد افعالى فرض مىكنیم كه تحت اختیار انسان هستند مثل عبادات كه از آنها به ورع و تقوى و عبادت تعبیر مىشود. زیرا عجب به واسطه این افعال بیشتر از افعالى است كه چون جمال و قدرت و اصل و نسب از اختیار انسان خارجند.
عجب انسان به خاطر عمل یا از آن جهت است كه خود را محل تحقق و مجراى وقوع آن عمل مىداند یا از آن جهت است كه خود را سبب آن عمل مىپندارد و آن عمل را ناشى از قوت و قدرت خود مىداند.
اگر انسان از جهت اول دچار عجب شده باید بداند كه گرفتار جهل شده است زیرا محل همیشه در تسخیر اراده دیگرى است و از جهت دیگرى است كه عمل در او پیدا مىشود و انجام مىیابد و او دخالتى در ایجاد عمل ندارد پس چگونه به خاطر چیزى كه به او مربوط نمىشود عجب مىورزد.
و اگر از جهت دوم دچار خود پسندى شده سزاوار است بیندیشد كه قوّه و قدرت، و اراده و اعضا و اسباب دیگرى كه موجب ایجاد عمل مىشوند از كجا به او عطاء شدهاند و اگر پىبرد كه تمام اینها نعمتهائى هستند از جانب خداى تعالى كه بدون استحقاق قبلى به او عطا شده سزاوار است عجبش به خاطر جود و كرم و فضل خداى تعالى باشد كه بدون استحقاق این همه نعمت به او بخشیده.
گاهى انسان گمان مىكند چون نسبت به خدا محبّت داشته است خداى تعالى او را به عبادت موفّق كرده است راه علاج این مورد این است كه از خود بپرسد محبّت را چه كسى در قلبش آفریده.
اوست كه محبت خود را در قلب انسان جاى مىدهد پس همانطور كه عبادت نعمتى است از خدا محبت هم نعمتى است از او كه بدون استحقاق به بندهاش عطا مىكند زیرا كه بنده را در كسب آنها و در حفظ آنها دخالتى نیست پس سزاوار است كه عجب به خاطر وجود خداى تعالى باشد كه وجود انسان و صفات و اعمال و اسباب و علل عملش را به او عطاء كرده است.[1] . ادلال به معنى ناز و كرشمه و نترسیدن از خدا به خاطر اعتمادى كه بر اعمال و عبادت براى انسان حاصل مىشود چنانچه گویى او را بر خدا حقّى است كه با وجود آن جاى هیچ خوف و هراسى نیست.
[2]. از عقاب الهى غافل نمىشوند مگر زیانكاران. (سوره اعراف، آیه 99).
[3]. و روز حنین كه فریفته و مغرور كثرت خود شدید. (سوره توبه، آیه 25).
[4] . آنها گمان مىكردند حصارهایشان ایشان را در مقابل خدا حفظ خواهد كرد ولى خدا از جانبى به سراغشان آمد كه آنها گمان نمىكردند.
(سوره حشر، آیه 2).
[5] . زیانكارترین مردم كسانى هستند كه كوشش آنها در راه زندگى دنیا تباه شده ولى گمان مىكنند كه نیكوكارى مىكنند. (سوره كهف، آیه 104).
[6] . آیا كسى كه كردار زشتش در نظرش زینت داده شده و آن را نیكو پنداشته است؟ (سوره فاطر، آیه 8).
[7] . ثلاث مهلكات شحّ مطاع و هوى متّبع و اعجاب المرء بنفسه.
[8] . لو لم تذنبوا لخشیت علیكم ما هو اكبر من ذلك العجب العجب.
[9] . انّ اللّه تعالى علم انّ الذّنب خیر للمؤمن من العجب و لو لا ذلك ما ابتلى مؤمنا بذنب ابدا.
[10] . من دخله العجب هلك.
سيد عبدالله شبر - كتاب اخلاق ، ص275
منبع : سایت تفریحی پرشین بلژیک
ظلم و ستم ظلم در اصل لغت، به معنی كار بیجاكردن، و تعدّی نمودن از حد
وسط است. و ظلم به این معنی، جامع همه رذایل، و مرتكب شدن هر یك از قبایح
شرعیه و عقلیه را شامل می شود. و این، ظلم به معنی اعمّ است.
و برای ظلم، معنی دیگری نیز هست كه عبارت است از: ضرر و اذیّت رسانیدن به
غیر، از قبیل: كشتن و یا زدن، یا دشنام و فحش دادن، یا غیبت او را كردن،
یا مال او را به غیر حق تصرف كردن و گرفتن، یا غیر اینها از كردار یا
گفتاری كه باعث اذیّت غیر باشد.
و این، ظلم به معنی اخص است.
و بیشتر آنچه در آیات و اخبار، و عرف مردم ذكر میشود این معنی مراد است.
و باعث این ظلم، اگر عداوت و كینه باشد از نتایج قوه غضبیّه خواهد بود. و
اگر موجب آن، حرص و طمع در مال باشد از جمله رذایل قوه شهویّه محسوب خواهد
شد.
به هر حال، به اجماع همه طوایف عالم، و به اتفاق همه اصناف بشر، ظلم از
همه معاصی بزرگتر، و عذاب آن شدید تر، و پشیمانی آن بیشتر، و وبال آن
بالاتر است. در جاهای زیادی از قرآن بر ظالمین لعن شدید وارد، و در احادیث
متواتره ذمّ عظیم و تهدید بر آن ثابت است. و اگر هیچ تهدیدی بر آن نباشد،
همین آیه مبارك برای طایفه ظالمین كافی است كه پروردگار جبّار میفرماید:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلا عَمَّا یَعمَلُ الْظّالِمُونَ انَّما
یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الابْصارُ مُهْطِعینَ مُقْنِعی
رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ افْتِدَتُهُمْ
هُواءٌ»[1] .
خلاصه معنی آن كه: «گمان مكن كه پروردگار، غافل است از كرده ظالمان و
ستمكاران نه چنین است، و این مهلتی كه به ایشان داده به جهت آن است كه:
عذاب و سزای عمل ایشان را به روزی اندازد كه در آن چشمها به كاسه سر
میجهد. و همه مردمان در آن روز شتابان خواهند بود. یعنی از حیرانی و
سرگردانی آرام و سكون نخواهند داشت و به هر طرف خواهند دوید. و چشمهای
ایشان باز خواهد ماند، و قدرت نخواهند داشت كه: چشمهای خود را به هم
گذارند. و دلهای ایشان از شدّت خوف و فزع، پریده خواهد بود و از عقل و هر
چیزی خالی خواهد بود». و باز حق - سبحانه و تعالی - میفرماید: «وَ
سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا ای مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»[2] یعنی: «زود
باشد بدانند آنان كه ظلم و ستم كردند، كه بعد از موت بازگشت ایشان به كدام
مكان خواهد بود». آری: بازگشت ظالم، البته به آتش سوزنده، و مار و عقرب
گزنده خواهد بود. و ستم بر بندگان خدا، و چشم داشت آمرزش در روز قیامت،
نیست مگر از حمق و سفاهت.
مكن بد كه بد بینی ای یار نیك كه ناید ز تخم بدی بار نیك
از كامل كننده مكارم اخلاق، و مبعوث بر همه آفاق، پیامبر اكرم ـ صل الله
علیه و آله ـ مروی است كه: «پستترین و ذلیلترین خلق در نزد خدا كسی است
كه: امر مسلمانان در دست او باشد و میان ایشان به راستی رفتار نكند». و در
حدیثی دیگر از آن سرور مروی است كه: «ظلم و جور كردن در یك ساعت، بدتر است
در نزد خدا از شصت سال گناه». و فرمود كه: «هر كه از انتقام و مكافات
بترسد، البته از ظلم كردن باز میایستد». چون منتقم حقیقی البته انتقام هر
ظلمی را میكشد. و مكافات ظالم را به او میرساند.
چو بد كردی مباش ایمن ز آفات كه واجب شد طبیعت را مكافات
از جانب خداوند معبود، وحی به حضرت داود رسید كه: «به اهل ظلم بگو: مرا
یاد نكنند كه بر من واجب است یاد كنم هر كه مرا یاد بكند. و یاد كردن
ظالمین، به لعن كردن ایشان است.
در هنگامی كه حضرت سیّد سجاد - علیه السّلام - را وفات رسید به حضرت امام
محمد باقر - علیه السّلام - فرمود كه: «زنهار، ای فرزند كه ظلم نكنی بر
كسی، كه دادرسی به غیر از خدا نداشته باشد». زیرا كه او را چون كسی دیگر
نباشد، دست به درگاه مالك الملوك بر میدارد و منتقم حقیقی را بر سر
انتقام میآورد. هان، هان ای آنكه زمام اختیار مردم در دست داری تا
بیچارگان بیكس را نیازاری، كه كس بیكسان در مقام آزار تو برآید.
دردمندان بلا زهر هلاهل نوشند قصد این قوم خطا باشد هین تا نكنی
منجنیق آه مظلومان به صبح زود گیرد ظالمان را در حصار
از حضرت امام محمد باقر - علیه السّلام - مروی است كه: «هیچ كس نیست كه به
دیگری ظلم كند مگر اینكه خدا به آن ظلم او را میگیرد، در جان یا مال او».
مردی كه مدتی فرماندار محلی بود به خدمت آن امام بزرگوار عرض كرد كه: «آیا
توبه ای برای من هست؟ فرمود نه، تا هر كه بر ذمّه تو حقی دارد به او
برسانی». و نیز از آن حضرت روایت شده است كه: «آنچه مظلوم از دین ظالم
میگیرد بیش از آن چیزی است كه ظالم از مظلوم میستاند». و از حضرت امام
جعفر صادق - علیه السّلام - منقول است كه: «در تفسیر قول خدای - عزّ و جلّ
- «انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» 89: 14 فرمودند كه: پلی بر صراط هست كه
از آن نمیگذرد بندهای كه بر گردن او مظلمه باشد(بنده ای كه به مردم ظلم
كرده و حق آنها را گرفته باشد». و فرمود كه: «هیچ ظلمی شدیدتر و بدتر از
ظلمی نیست كه بر كسی باشد كه یاوری بجز خداوند قهار نیابد». و نیز فرمود
كه: «هر كه بخورد مال برادر خود را به ناحق و به او رد نكند، خواهد خورد
در روز قیامت جرقه ای از آتش دوزخ را». و از آن جناب مروی است كه:
«پروردگار عالم - جلّ شأنه - وحی فرستاد به پیغمبری از پیغمبران، كه در
مملكت پادشاه جبّاری بود، كه برو به نزد این مرد جبّار و به او بگو كه: من
تو را وانداشتهام برای ریختن خون بیگناهان و گرفتن اموال مردمان، بلكه
تورا صاحب اختیار كردم به جهت آنكه صداهای مظلومان را از درگاه من بازداری.
و نالههای ایشان را كوتاه كنی. من نخواهم گذشت از ظلمی كه بر احدی شود،
اگر چه از جمله كفّار باشد». آری: پادشاهی، حكم شبانی دارد، كه آفریدگار
عالم او را بر رعیّت گماشته و از او محافظت ایشان را خواسته. و چنانچه
اندكی در حفظ و حراست ایشان سهل انگاری و مسامحه نماید به زودی دست او را
از شبانی ایشان كوتاه فرماید و در روز محاسبه روز قیامت حساب جزء جزء را
از او میطلبد.
میازار دهقان به یك خردله[3] كه سلطان، شبان است و دهقان گله
چو پرخاش بینند و بیداد از او شبان نیست، گرگ است، فریاد از او
شهی كه حفظ رعیت نگاه میدارد حلال باد خراجش كه مزد چوپانی است
و گر نه راعی خلق است, زهر مارش باد كه هر چه میخورد از جزیه مسلمانیست
و نیز از آن حضرت مروی است كه فرمود: «هر كه بدی كند با مردمان و بر ایشان
ستم روا دارد، اگر به او بدی كنند و ستمی به او برسد نباید ناراحت شود،
چون فرزند آدم، آنچه را میكارد درو می كند و هیچ كس از تخم تلخ، میوه
شیرین برنمیدارد. و تخم شیرین، بار تلخ نمیدهد».
اگر بد كنی چشم نیكی مدار كه هرگز نیارد گز، انگور بار
مپندارم ای در خزان كشته جو كه گندم ستانی به وقت درو
چه عجب نیست از بسیاری از أبناء زمان، كه انواع ظلم و ستم از ایشان به
بیچارگان میرسد و اگر روزی ورق زمانه برگردد و دست ایشان از ظلم كوتاه
شود، و روزگار در صدد مكافات برآید، آه و ناله ایشان از ثریا میگذرد. و
زبان شكوه خالق و خلق را میگشاید. و بر كسانی كه اگر شفاعت مظلومی را در
نزد ایشان میكرد به هیچ گونه قبول نمیكردند، اعتراض میكنند و ایشان را
ملامت و سرزنش مینمایند كه آخر، چنین ظلمی بر ما میشود، و تو چنین ساكت
نشستهای چرا گریبان چاك نمیكنی و بر سر، خاك نمیریزی و شورش و غوغا
نمینمائی؟
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری كه مسلمانی نیست
برگشت اثر هر ظلمی، به خود ظالم یا به اولاد او
و غافل است از اینكه: هر ظلمی كه از كسی سرزد، البته روزگار، اثر آن را به او میرساند.
همچنان كه حضرت صادق - علیه السّلام - فرمودند كه: «هركه ستم كند، خداوند
عالم مسلط میسازد بر او كسی را كه ظلم كند بر او، یا بر اولاد او، یا بر
اولاد اولاد او.
(بلی: كجا با عدل خداوند عادل جمع میشود كه: زور مندی، زیر دستی را
بیازارد، و دست آن بیچاره از مكافات او كوتاه باشد. و حضرت ملك الملوك بر
آن مطلع باشد و در صدد انتقام او برنیاید؟
مكن خیره بر زیر دستان ستم كه دستی ست بالای دست تو هم
ستمگر جفا بر تن خویش كرد نه بر زیردستان دلریش كرد
مها زورمندی مكن با كهان كه بر یك نمط مینماند جهان
راوی گوید: چون حضرت چنین فرمودند، من عرض كردم كه: آن مرد، ظلم میكند و
خدا ظلم را بر اولاد، و اولاد اولاد او مسلط میسازد؟ فرمود: بلی، خدای -
تعالی - میفرماید «وَ لْیَخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ
ذُرِّیَّه ضِعافا خافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیَقُولُوا
قَوْلا سَدیدا »[4] ، خلاصه معنی آنكه: باید بترسند كسانی كه هرگاه اولادی
از ایشان بماند بیدست و پا، بر ایشان مهربان و ترسناك باشند، پس باید از
خدای بپرهیزند و سخن نیك بگویند». و والد ماجد حقیر در جامع السعادات
فرموده است كه: «ظاهر آن است كه: مؤاخذه اولاد به سبب ظلم پدران، مخصوص
اولادی است كه به ظلم پدران خود راضی بودهاند. یا اولادی كه از ظلم پدر
به ایشان اثری رسیده باشد، چون مالی كه به ایشان منتقل شده باشد». و بعضی
از علما در سرّ این، گفته كه: دنیا دار مكافات و انتقام است، و باید
مكافات هر ظلمی در دنیا بشود.[1] . سوره ابراهیم، آیه41و42 .
[2] . سوره شعراء، آیه 227 .
[3] . «خردل»، گیاهى است كه برگهایش شبیه برگ ترب اما كوچكتر، و دانههاى ریز و قهوهاى رنگ دارد، (در اینجا مراد، دانههاى آن است).
[4] . سوره نساء، آیه 9 .
با اندكي تلخيص از معراج السعاده - ملا احمد نراقي, ص338
منبع : سایت تفریحی پرشین بلژیک
و بسیارى از علماى اخلاق تخصیص دادهاند آن را به متابعت شهوت شكم و فرج و حرص بر اكل و جماع.
و تفسیر اول اگر چه به منشأیّت این صفت از براى جمیع رذایل، كه در طرف افراط قوه شهویه است انسب است و لیكن چون اكثر در مقام بیان آن اكتفا به معنى دوم كردهاند ما نیز به این طریق بیان مىكنیم و مىگوییم: كه شكى نیست كه این صفت، اعظم مهلكات بنى آدم است.
و از این جهت سید كائنات فرمود كه: (هر كه از شرّ شكم و زبان و فرج خود محفوظ ماند از همه بدیها محفوظ است). و فرمود كه: (واى بر امت من از حلقوم و فرجشان). و نیز فرمودند كه: (بیشتر چیزى كه امت من به واسطه آن داخل جهنم خواهند شد شكم و فرج است).
مفاسد پیروى از شهوت فرج
و اما دوم: كه پیروى شهوت فرج، و حرص بر مجامعت باشد، پس شكى نیست كه خود فی نفسه امرى است قبیح و منكر، و در نظر ارباب عقول، مستهجن و مستنكر.
عقل كه كارفرماى مملكت بدن است به واسطه آن مقهور و (منكوب)، و قوه عاقله كه مخدوم قوا و حواس است، خادم و مغلوب مىگردد. تا كار به جائى مىرسد كه همت انسان بر تمتّع، از (جوارى) و نسوان (مقصور)، و از سلوك آخرت مهجور مىشود.
بلكه بسا باشد كه قوه شهویه چنان غلبه نماید كه قوه دین را مضمحل و خوف خدا را از دل زایل نموده، آدمى را به ارتكاب فواحش بدارد. و اگر كسى را قوه واهمه غالب باشد این شهوت او را به عشق بهیمى منجر مىسازد. و آن ناخوشىاى است كه:
عارض دلهاى بیكار، كه از محبت خداوندگار خالى، و از همت عالى برى باشند مىشود.
و بر كسى كه دشمن خود نباشد لازم است كه: خود را از مبادى شهوت كه فكر و نظر كردن باشد محافظت نماید و احتراز كند، زیرا كه: بعد از هیجان قوه شهویه نگاه داشتن آن صعوبتى دارد. و این اختصاص به شهوت ندارد، بلكه محبت هر امر باطلى از جاه و مال و اهل و عیال و غیر اینها چنین است.
پس اگر آدمى ابتدا در آنها فكر نكند و ملتفت مبادى آنها نشود، دفع آنها در نهایت سهولت و آسانى مىشود. و اگر پیش آنها را نگرفت و داخل در آنها شد دیگر نگاهداشتن خود امرى است بسیار مشكل.
و مثال آن، مانند كسى است كه: عنان مركبى را در دست داشته باشد و آن مركب بخواهد داخل مكانى شود، ابتدا در نهایت سهولت مىتواند عنان را گرفته مانع آن شود.
و اما كسى كه ابتدا خود را محافظت ننموده، مانند كسى است كه: مركب را رها كند تا داخل جائى شود و بعد دم آن را گرفته بخواهد از عقب بیرون كشد. ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا در اول، به اندك التفاتى ممانعت میسّر گردد، در آخر به صد جان كندن دست ندهد.
پس كسى كه طالب نجات خود باشد باید در ابتداى كار، احتیاط كند، كه به آخرش مبتلا نشود. و احمق طایفهاى هستند كه: با وجود اینكه شهوت ایشان قوى است باز در صدد تناول غذاها و معاجین مقوّیه باه هستند تا جماع بیشتر كنند. و ایشان مانند كسانى هستند كه مبتلا به چنگ سباع درنده شده باشند و در بعضى اوقات كه آن سباع از او غافل شوند حیلههایى كنند كه آنها را به هیجان و حمله آورد. و چگونه كسى كه از عقلا محسوب باشد چنین امرى مىكند و حال اینكه علاوه بر مفاسد دینیّه كه بر افراط در وقاع مترتب مىشود به تجربه رسیده كه هر كه منقاد این شهوت گردد و به تهییج زنان و تجدید ایشان و خوردن غذاهاى مقویه و معاجین (مبهیه) سعى در قوّت و هیجان شهوت نماید البته لاغر و نحیف، و در اكثر اوقات مریض و ضعیف، و عمر او كوتاه است.
و بسا باشد كه: دماغ او مختل، و عقل او فاسد گردد. و این شهوت را تشبیه كردهاند:
به عامل ظالمى كه پادشاه او را (مطلق العنان) كند، و او را از ظلم كردن منع نكند. و او به تدریج اموال رعایا را بگیرد تا ایشان را مستأصل كند، و به فقر و فاقه مبتلا سازد. و به یكباره همه ایشان هلاك شوند، یا از مملكت پادشاه متفرق شده مملكت را ویران گذارند.
پس هرگاه پادشاه عقل، قوه شهویه را بر مملكت بدن مسلط سازد و آن را بر حد اعتدال ندارد جمیع مواد صالحه، كه از غذا هم مىرسد و باید به جمیع اعضا منقسم گردد، و بدل ما یتحلّل شود، به مصرف خود مىرساند و همه را منى مىكند، و سایر اعضا بىغذا مىماند، و به تدریج ضعیف مىگردند، و به زودى اجزاى ملك بدن از هم مىپاشد.
و چون آفات این شهوت، خارج از حد احصا، و باعث هلاكت دین و دنیا است، اخبار بسیار در مذمت آن وارد شده. حتى آنكه در بعضى از روایات رسیده كه: (چون ذكر مرد برخاست دو ثلث عقل او مىرود). و در تفسیر قول خداى - تعالى -: (وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ اذا وَقَبَ ،113: 3) وارد شده كه یعنى: از شر ذكر، هرگاه برخیزد یا داخل شود. و حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - فرمود كه: (خدا هیچ پیغمبرى از گذشتگان را برنینگیخت مگر آنكه شیطان امید داشت كه او را به مهلكه زنان افكند و هلاك سازد. و من از هیچ چیز نمىترسم این قدر كه از زن). و فرمود كه: (بپرهیزید از فتنه زنان. و اول فتنه بنى اسرائیل به واسطه زنان بود). مروى است كه: (شیطان گفت: زن، نصف لشكر من است، و آن از براى من تیرى است كه به هر جا مىافكنم خطا نمىشود. و زن محرم اسرار من، و رسول من است). زن و اژدها هر دو در خاك به جهان پاك ازین هر دو ناپاك به عزیزان را كند كید زنان خوار به كید زن مبادا كس گرفتار و شك نیست كه اگر شهوت فرج نبودى زنان بر مردان تسلط نیافتندى. پس افراط در این شهوت هلاك كننده فرزند آدم است. هان، هان تا مغرور نگردى به اینكه پیغمبر خدا زنان بسیار خواست.
كار پاكان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر شیر آشنایان ره عشق درین بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده اگر تمام دنیا از آن او بودى لحظهاى دل او را مشغول نساختى، و ساعتى به فكر آن نپرداختى. چنان آتش شوق و محبت خدا در كانون سینه همایونش افروخته بود كه: اگر گاه گاهى آبى بر آن نریختى، دل او آتش گرفتى، و از آنجا سرایت به جسم مباركش كردى، و اجزاى وجود مسعودش را از هم پاشیدى. و جنبه تجردش چندان غالب بود كه اگر گاهى خار و خس مادیات به دامن او نیاویختى یكباره از عالم مادیات گریختى، و طایر روحش به اوج عالم قدس پرواز نمودى.
به این جهت، آن جناب زنان متعدده خواستند و نفس مقدس خود را به ایشان مشغول ساختند كه فی الجمله التفاتى به دنیا از براى او همیشه باشد و از كثرت استغراق در (لجه بحر) شوق الهى منجر به مفارقت روح مقدسش نگردد. و به این جهت بود كه: هرگاه كثرت استغراق، او را فرو گرفتى و از باده انس سرشار گشتى، دست مبارك بر ران عایشه مىزد و مىفرمود:
(كلّمینى یا حمیرا اشغلینى یا حمیرا) یعنى: (اى عایشه با من سخن گوى، و مرا مشغول دنیا كن). و به این سبب بود كه بعضى از زوجات آن جناب، كه به تقدیر رب الارباب به تزویج آن حضرت آمده بودند در نهایت شقاوت بودند تا به جهت كثرت شقاوت دنیویه آنها غالب باشد و توانند فی الجمله مقاومت با جنبه قدسیه آن حضرت نمایند، و روح پاكش را به جانب دنیا جذب نمایند. و چون ایشان آن سیّد انس و جان را مشغول ساختندى فى الجمله آن حضرت به این عالم التفات مىكرد، ولیكن چون جبلّت آن حضرت، انس با پروردگار بود، و التفات به خلق، عارضى بود كه از براى بقاى حیات، خود را به آن مىداشتند هر وقت كه مجالست او با اهل دنیا به طول مىانجامید دلتنگ مىشد و شكیبائى در او نمىماند و مىفرمود: (ارحنا یا بلال) یعنى: اذان بگوى، و ما را از اشتغال به دنیا راحت انداز. و مخفى نماند كه معالجه افراط در این شهوت بعد از تذكر مفاسد و یادآورى معایب آن، این است كه: قوه شهویه را به گرسنگى ضعیف كنى. و آنچه باعث هیجان شهوت مىشود، از: خیال زنان و تصوّر ایشان و نگاه كردن و سخن گفتن و خلوت نمودن با آنها احتراز كنى. و اقواى اسباب هیجان این شهوت، این چهارتا است. و از این چهارتا، تأثیر نظر كردن و خلوت نمودن بیشتر است. و از این جهت خداى - تعالى - فرمود:
(قُلْ لِلْمُوْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ ابْصارِهِمْ ،24: 30) یعنى: (به مؤمنین امر كن كه دیدههاى خود را بپوشند). و حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - فرمود كه: (نظر كردن، تیر زهر آلودى است از تیرهاى شیطان، هر كه خود را از آن نگاهدارد به جهت خوف خدا، خدا او را عطا فرماید ایمانى كه حلاوت آن را در دل خود بیابد). و از یحیى بن زكریا پرسیدند كه ابتداى زنا و منشأ آن چیست؟ گفت: (نگاه كردن و آرزو نمودن). یعنى خیال و تصوّر كردن.
و حضرت داود - علیه السّلام - به پسر خود فرمود كه: (اى فرزند من در عقب شیر راه برو ولى در عقب زن راه مرو). و ابلیس لعین گفته است كه: (نگاه كردن كمان قدیم من است. و تیرى است كه هرگز آن را خطا نمىكنم). و چون نظر كردن باعث هیجان شهوت مىشود، شریعت مقدّسه، حرام كرد نظر كردن هر یك از مرد و زن را به دیگرى. و حرام نمود شنیدن مردان و زنان سخنان یكدیگر را مگر در حال ضرورت. و همچنین حرام شد نظر كردن مردان به پسران (امرد)، اگر از شهوت باشد. و از این جهت، بزرگان دین و اخیار در اعصار احتراز مىنمودند از نظر كردن به روى پسران امرد. و به این سبب بود كه سلاطین اسلام، كه پناه مذهب و دین، و (حصن حصین) شرع و آئیناند، و حكام دیندار و علمائى كه حكم ایشان نافذ بود، در اعصار و (امصار) از تردّد زنان در كوچه و بازار بدون حاجت و ضرورت، و از اجتماع ایشان در عیدگاهها و مساجدى كه موجب نظر كردن به مردان و مظنه فتنه و فساد مىبود منع مىنمودند.
پس كسى كه در صدد محافظت دین و دنیاى خود باشد باید از نظر كردن به نامحرم و تصور ایشان و تكلم و خلوت با زنان اجتناب تمام نماید. ملا احمد نراقي - برگرفته از معراج السعادة ، ص218و278 و اخلاق شبر- سيد عبدالله شبر، ص219
منبع : سایت تفریحی پرشین بلژیک
تاریخ نشان میدهد كه در برابر توحیدی كه پیامبران الهی از فجر تاریخ به آن دعوت میكردهاند، انواع شركها نیز و جود داشته است.
الف) شرك ذاتی
بعضی از ملل به دو (ثنویّت) یا (تثلیث) یا چند اصل قدیم ازلی مستقلّ از یكدیگر قائل بودهاند؛ جهان را چند پایهای و چند قطبی و چند كانونی میدانستهاند. ریشهی این گونه اندیشهها چه بوده است؟ آیا هر یك از این اندیشهها انعكاس و نمایشگر وضع اجتماعی آن مردم بوده است؟ مثلاً آنگاه كه مردمی به دو اصل قدیم و ازلی و دو محور اصلی برای جهان قائل بودهاند، از آن رو بوده كه جامعهشان به دو قطب مختلف تقسیم میشده است و آنگاه كه به سه اصل و سه خدا معتقد بودهاند نظام اجتماعیشان نظام تثلیثی بوده است؟ یعنی همواره نظام اجتماعی به صورت یك اصل اعتقادی در مغز مردم انعكاس مییافته است و قهراً آنگاه كه اعتقاد توحیدی و «یك اصلیِ» جهان به وسیلهی پیامبران توحیدی مطرح شده است، هنگامی بوده كه نظام اجتماعی به یك قطبی گراییده است؟
این نظریه از نظریهای فلسفی منشعب میشود كه ما در گذشته دربارهی آن بحث كردهایم و آن اینكه جنبههای روحی و فكری انسان و نهادهای معنوی جامعه از قبیل علم و قانون و فلسفه و مذهب و هنر تابعی از نظامات اجتماعی ـ بالاخص اقتصادی ـ اوست و از خود اصالتی ندارند. در گذشته به این نظریه پاسخ دادهایم و چون برای فكر و اندیشه، برای ایدئولوژی و بالأخره برای انسانیت اصالت و استقلال قائل هستیم، این چنین نظریات جامعه شناسانهای را برای شرك و توحید، بیاساس میدانیم.
البته اینجا مسألهی دیگری هست كه با این مسأله نباید اشتباه شود و آن اینكه گاهی یك نظام اعتقادی و مذهبی وسیلهی سوءِ استفاده در یك نظام اجتماعی واقع میشود، همچنان كه نظام خاصّ بت پرستی مشركان قریش وسیلهای برای حفظ منافع رباخواران عرب بود، ولی گروه رباخواران از قبیل ابوسفیانها و ابوجهلها و ولید بن مغیرهها كوچكترین اعتقادی به آن بتها نداشتند و فقط برای حفظ نظام اجتماعی موجود از آنها دفاع میكردند. این دفاعها عملاً آنگاه صورت جدی به خود گرفت كه نظام توحیدی ضد استثماری و ضد رباخواری اسلام طلوع كرد. بت پرستان كه بیشتر نابودی خود را میدیدند، حرمت و قداست معتقدات عامه را بهانه كردند. در آیات قرآن به این مسأله و این نكته فراوان اشاره شده است، مخصوصاً در داستان فرعون و موسی؛ ولی چنان كه میدانیم این مسأله غیر از آن مسأله است كه به طور كلی نظام اقتصادی زیر بنای نظام فكری و اعتقادی است و هر نظام فكری و اعتقادی عكس العمل جبری نظام اقتصادی و اجتماعی است.
آنچه مكتب انبیاء به شدّت آن را نفی میكند این است كه هر مكتب فكری الزاماً تبلور یافتهی خواستهای اجتماعی است كه خود آن خواستها به نوبهی خود زاییدهی شرایط اقتصادی میباشند. بنابراین نظریه كه صد در صد نظریهای ماتریالیستی است، مكتب توحیدی انبیاء نیز به نوبهی خود تبلور یافتهی خواستهای اجتماعی و مولود نیازهای اقتصادی زمان خودشان بوده است؛ یعنی رشد ابزار تولید منشاء یك سلسله خواستهای اجتماعی شده است كه میبایست به صورت یك اندیشهی توحیدی شوند. انبیاء، پیش قراولان و در واقع مبعوثان این نیاز اجتماعی و اقتصادی میباشند و این است معنی زیر بنای اقتصادی داشتن یك فكر و عقیده و اندیشه و از آن جمله اندیشهی توحید.
قرآن به حكم این كه برای انسان قائل به فطرت است و فطرت را یك بُعد وجودی اساسی انسان میشمارد كه به نوبهی خود منشإ یك سلسله اندیشهها و خواستهاست، دعوت توحیدی انبیاء را پاسخگویی به این نیاز فطری میداند و برای توحید، زیربنایی جز فطرت توحیدیِ عمومیِ بشر قائل نیست. قرآن به حكم اینكه برای انسان فطرت قائل است، شرایط طبقاتی را عامل جبری یك فكر و یك عقیده نمیشمارد. و اگر شرایط طبقاتی جنبهی زیر بنایی داشته باشند و فطرتی در كار نباشد، هر كسی جبراً شاهین اندیشهاش و عقربهی تمایلاتش به آن سو متمایل میشود كه پایگاه طبقاتی او اقتضا دارد. در این صورت، اختیار و انتخابی در كار نیست؛ نه فرعونها مستحقّ ملامتاند و نه ضدّ فرعونها شایستهی تحسین و ستایش، زیرا انسان آنگاه مستحق ملامت و یا سزاوار تحسین است كه بتواند غیر آن چه هست باشد؛ اما اگر نتواند جز آنچه هست باشد ـ مثل سیاهیِ سیاه پوست و سفیدیِ سفید پوست ـ نه مستحقّ ملامت است و نه شایستهی ستایش. ولی میدانیم كه انسان محكوم به اندیشهی طبقاتی نیست؛ میتواند بر ضدّ منافع طبقاتی خود شورش كند، همچنان كه موسای بزرگ شده در تنعّمِ فرعونی چنین شورشیای بود. این خود دلیل بر این است كه مسألهی زیر بنا و رو بنا علاوه بر اینكه انسانیت انسان را از او سلب میكند، خرافهای بیش نیست.
البته این به این معنی نیست كه وضع مادی و وضع فكری در یكدیگر تأثیر ندارند، از یكدیگر بیگانه و در یكدیگر غیر مؤثرند؛ بلكه به معنی نفی زیر بنا بودن یكی و رو بنا بودن دیگری است، و گرنه این خود قرآن است كه میگوید:
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى ـ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»[1]
«انسان وقتی كه خود را بینیاز و متمكّن میبیند طاغی میگردد.»
قرآن نقش خاص ملأ و مترفین را در مبارزه با پیامبران و نقش خاصّ مستضعفین را در حمایت آنها تأیید میكند ولی به این وجه كه فطرت انسانی را ـ كه شایستگی دعوت و تذكر به انسان میدهد ـ در همه قائل است. تفاوت دو گروه در این است كه در عین اینكه «مقتضای» پذیرش دعوت، به حكم فطرت در هر دو گروه هست، یك گروه از نظر روحی از یك مانع بزرگ یعنی منافع مادی موجود و امتیازات ظالمانهی تحصیل شده باید بگذرد (گروه ملأ و مترف)، اما گروه دیگر چنین مانعی جلو راه ندارد ـ و به قول سلمان: «نَجَی الْمُخْفونَ» (سبكباران نجات یافتند) ـ بلكه علاوه بر آنكه مانعی جلو راه پاسخگویی مثبت به فطرتشان نیست، مقتضی علاوهای دارند و آن اینكه از وضع زندگانی سختی به وضع بهتری میرسند. این است كه اكثریت پیروان پیامبران مستضعفانند، ولی همواره پیامبران از میان گروه دیگر حامیانی به دست آورده و آنها را علیه طبقه و پایگاه طبقاتیشان شورانیدهاند، همچنان كه گروهی از مستضعفان به صف دشمنان انبیاء در اثر حكومت یك سلسله عادات و تلقینات و گرایشهای خونی و غیره پیوستهاند. قرآن دفاع فرعونها و ابوسفیانها را از نظام شرك آلود زمان خودشان ـ كه احساسات مذهبی مردم را علیه موسی و خاتم الانبیاء تحریك میكردند ـ به این معنی تلقی نكرده است كه اینها چون وضع طبقاتیشان آن بود جز آن نمیتوانستند بیندیشند و خواستهای اجتماعیشان در آن عقاید متبلور شده بود، بلكه تلقی قرآن این است كه اینها دغل بازی میكردند و در عین اینكه حقیقت را به حكم فطرت خدادادی میشناختند و درك میكردند، در مقام انكار برمیآمدند «وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ».[2] قرآن كفر آنها را «كفر جحودی» میداند، یعنی انكار زبان در عین اقرار قلب، و به عبارت دیگر، این انكارها را نوعی قیام علیه حكم وجدان تلقی میكند.
یكی از اشتباهات بزرگ این است كه برخی پنداشتهاند قرآن اندیشهی ماركسیستیِ «ماتریالیسم تاریخی» را میپذیرد. ما در بخش دیگری از بحثهای «جهان بینی اسلامی» كه دربارهی «جامعه و تاریخ» از نظر اسلام به بررسی میپردازیم، به تفصیل دربارهی این موضوع بحث خواهیم كرد. این نظریه نه با واقعیتهای عینی تاریخ منطبق است و نه از نظر علمی، قابل دفاع.
به هر حال، اعتقاد به چند مبدئی، شرك در ذات است و نقطهی مقابل توحید ذاتی است. قرآن آنجا كه اقامهی برهان میكند (برهان تمانع) و میگوید:
«لَوْ كانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»[3] در برابر این گروه اقامهی برهان میكند. این گونه اعتقاد سبب خروج از جرگهی اهل توحید و از حوزهی اسلام است. اسلام شرك ذاتی را در هر شكل و هر صورت بكلی طرد میكند.
ب) شرك در خالقیت
برخی از ملل، خدا را ذات بیمثل و مانند میدانستند و او را به عنوان یگانه اصل جهان میشناختند اما برخی مخلوقاتِ او را با او در خالقیت شریك میشمردند. مثلاً میگفتند خداوند مسئول خلقت «شُرور» نیست؛ شرور آفریدهی بعضی از مخلوقات است.[4] این گونه شرك كه شرك در خالقیت و فاعلیت است، نقطهی مقابل توحید افعالی است. اسلام این گونه شرك را نیز غیر قابل گذشت میداند. البته شرك در خالقیت به نوبهی خود مراتب دارد كه بعضی از آن مراتب، شرك خفی است نه شرك جلی؛ بنابراین موجب خروج كلی از جرگهی اهل توحید و حوزهی اسلام نیست.
ج) شرك صفاتی
شرك در صفات، به علت دقیق بودن مسأله، در میان عامهی مردم هرگز مطرح نمیشود. شرك در صفات مخصوص برخی اندیشمندان است كه در این گونه مسائل میاندیشند، اما صلاحیت و تعمّق كافی ندارند. اشاعره از متكلمین اسلامی دچار این نوع شرك شدهاند. این نوع شرك نیز شرك خفی است و موجب خروج از حوزهی اسلام نیست.[1] . علق / 6 و 7.
[2] . نمل / 14.
[3] . انبیاء / 22. قبلاً دربارهی مفاد این آیهی كریمه بحث كردیم. برای تقریر و توضیح این برهان كه برهان «تمانع» نامیده میشود رجوع شود به پاورقیهای جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم.
[4] . بدبختیها، كژیها، عیبها و نقصها و خلاصه همهی حوادث و وقایع نامطلوب را در اصطلاح «شُرور» میگویند. در نحوهی انتساب شرور به خداوند بحثهای مفصلی در كتاب دیگر مؤلف به نام عدل الهی شده است.
شهيد مطهري- با اندكي تلخيص از كتاب مجموعه آثار، ج2، ص119

